حكيم ابوالقاسم فردوسى

512

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

پس بيژن اندر دمان گستهم * ابا نامداران ايران بهم بنزديك توران سپاه آمدند * خليده دل و كينه خواه آمدند ز توران سپاه اندريمان چو گرد * بيامد دمان تا بجاى نبرد عمودى فروهشت بر گستهم * كه تا بگسلاند ميانش ز هم بتيغش برآمد به دو نيم گشت * دل گستهم زو پر از بيم گشت به پشت يلان اندر آمد هجير * ابر اندريمان بباريد تير خدنگش بدريد برگستوان * بماند آن زمان بارگى بىروان پياده شد از باره مرد سوار * سپر بر سر آورد و برساخت كار ز تركان برآمد سراسر غريو * سواران برفتند برسان ديو مر او را بچاره ز آوردگاه * كشيدند از پيش روى سپاه سپهدار پيران ز سالارگاه * بيامد بياراست قلب سپاه ز شبگير تا شب برآمد ز كوه * سواران ايران و توران گروه همى گرد كينه برانگيختند * همى خاك با خون برآميختند از اسبان و مردان همه رفته هوش * دهن خشك و رفته ز تن زور و توش [ پيمان كردن گودرز و پيران به جنگ يازده رخ ] چو روى زمين شد برنگ آبنوس * برآمد ز هر دو سپه بوق و كوس ابر پشت پيلان تبيره زنان * ازان رزمگه بازگشت آن زمان بران بر نهادند هر دو سپاه * كه شب بازگردند ز آوردگاه گزينند شبگير مردان مرد * كه از ژرف دريا برآرند گرد همه نامداران پرخاش جوى * يكايك به روى اندر آرند روى ز پيكار يابد رهايى سپاه * نريزند خون سر بىگناه بكردند پيمان و گشتند باز * گرفتند كوتاه رزم دراز دو سالار هر دو ز كينه به درد * همى روى برگاشتند از نبرد يكى سوى كوه كنابد برفت * يك سوى زيبد خراميد تفت همانگه طلايه ز لشكر به راه * فرستاد گودرز سالار شاه ز جوشنوران هرك فرسوده بود * ز خون دست و تيغش بيالوده بود همه جوشن و خود و ترگ و زره * گشادند مر بندها را گره چو از بار آهن بر آسوده شد * خورش جست و مى چند پيموده شد بتدبير كردن سوى پهلوان * برفتند بيدار پير و جوان بگودرز پس گفت گيو اى پدر * چه آمد مرا از شگفتى بسر چو من حمله بردم بتوران سپاه * دريدم صف و برگشادند راه بپيران رسيدم نوندم بجاى * فرو ماند و ننهاد از پيش پاى چنانم شتاب آمد از كار خويش * كه گفتم نباشم دگر يار خويش پس آن گفته شاه بيژن به ياد * همى داشت وان دم مرا ياد داد كه پيران بدست تو گردد تباه * از اختر همين بود گفتار شاه به دو گفت گودرز كو را زمان * بدست منست اى پسر بىگمان كه زو كين هفتاد پور گزين * بخواهم به زور جهان آفرين ازان پس به روى سپه بنگريد * سران را همه گونه پژمرده ديد